در نگات لیلی خود پیدا نکردم
با خجالت از چشم تو گلایه کردم
از خود چه بیخود می کند
نگاه تو هی می برد صبر مرا
مجنونتم ای همنشین
لیلی من یک دم ببین حال مرا

از دریا نترسانم که من در قلب تو جان می دهم
دریا بشی زیبای من غرق نگاهت می شوم… هی
مغرور نشو جانان من حالا که دل در دست توست
من که به تو رو میزنم
تنها به شوق دیدن تو
دیوانه رفتی مرا با خود نبردی
دیوانه! مرا، به دست کی سپردی؟
دیوانه! رفتی؛ مرا با خود نبردی
این عشق شد زندان من
این درد شد درمان من
رؤیای تو پایان ندارد
قلبم بلند پرواز شد
از چشم تو آغاز شد
ترسی از این طوفان ندارد
دریا بشی زیبای من غرق نگاهت می شوم … هی
مغرور نشو جانان من حالا که دل در دست توست
من که به تو رو میزنم تنها به شوق دیدن تو
دیوانه!
مرا، به دست کی سپردی؟
دیوانه!
رفتی؛ مرا با خود نبردی
دیوانه!
مرا، به دست کی سپردی؟
دیوانه!
رفتی؛ مرا با خود نبردی